تبليغاتX
روزی روزگاری شورلق

دوستان عزیز و همکاران قدیمی شورلقی و غیر شورلقی ... سلام

امروز بالاخره بعد از مدتها طلسم را شکستم و تصمیم گرفتم وبلاگ تار عنکبوت بسته شورلق را مجدداْ راه اندازی کنم. پس اگر هنوز به وبلاگ شورلق سر می زنید و بهش علاقه دارید منو با نظراتتون خوشحال کنید.

اگر یادتون مونده باشه یه زمانی چند تا عکس جالب توی وبلاگ گذاشته بودم که توی کمپ شورلق یه جفت قمری توی رکاب دستگاه حفاری دندو، لونه درست کرده بودن و خدا هم دو تا جوجه کاکل زری بهشون داده بود. ( عکس ها رو می تونید توی آرشیو وبلاگ ببینید )

قضیه از این قراره که یکی از دوستای من خدا طلبیدش و رفت ژاپن !!!  البته به همین راحتی هم که نه راستش کلی زحمت کشید تا یه مقاله ژئوفیزیکی نوشت بعدشم پوستش کنده شد تا مقاله اش توی یه کنفرانس بین المللی ژئوفیزیک پذیرفته شد و به سلامتی عازم سرزمین یاکوزاها شد.

خلاصه اونجا این چشم بادومی ها هم که انگار خیلی با مقاله دوست ما حال کردن ( شایدم با خودش ) گیر سه پیچ دادن که باید یک مقاله پوستری تهیه کنی درباره رعایت اچ اس ای ( بخونید ایمنی - بهداشت - محیط زیست ) در نواحی لرزه نگاری ایران ...

چشمتون روز بد نبینه این دوست ما هم مدت های مدیدی توی همین نواحی کار کرده بود و اگه حتی یه مثال کوچیک از رعایت ایمنی و محیط زیست توی نواحی ایران می زد خدا میدونه توی دیار غربت چقدر دستش مینداختن ... شایدم گریه شون میگرفت که مثلاً توی نواحی لرزه نگاری ایران بعضی وقتا کارگرها رو میریزن توی بیل لودر و میبرن بالای کوه !!!  ( از شاهکارهای دکتر جان خودمون... مبتکر روش گوآ گوآ در مدیریت پروژه ).

دردسرتون ندم این بنده خدا هم که هرچی فکر کرده بود چیز مثبتی برای حفظ آبرو پیدا نکرده بود از سر بی حوصلگی و برای تمدد اعصاب یه سری به وبلاگ فخیم شورلق زد و اونجا بود که چشمش خورد به عکسهای جوجه قمری ها ... و یهو یه لامپ بالای کله اش روشن شد و گفت : بینــــــگ !!!

فردا که آقای دوست پوسترشو با افتخار زد به دیوار کنفرانس همه ژاپنی ها از تعجب چشماشون شد اندازه چشمای سوباسا اوزارا ( کارتون فوتبالیست ها رو به یاد بیارید) آقای دوست هم خیلی روشنفکرانه برای همه توضیح داد که این دستگاه حفاری توی یکی از نواحی ایران خراب شده و این پرنده ها هم در موقع تعمیر دستگاه توی رکاب اون لونه درست کردن اما ایرانی های عاشق طبیعت با این حال که خیلی به اون دستگاه احتیاج داشتند تعمیر دستگاه و برگردوندن اونو به عملیات تا کوچ کردن پرنده ها به تاخیر انداختن... !!!

ژاپنی های ساده دل هم که خبر نداشتن فقط چند تا گوزن و بز کوهی توی ناحیه خودمون شد زینت سفره رئیس محترم ناحیه ...کلی ذوق فرمودند و دوست ما را بسیار تشویق نمودند...

این هم گوشه ای از پوستر جالب آقای دوست ...

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:1  توسط علیرضا  | 

خدا حافظ رفرکشن باوفا ... بدرود آپ هول نحس ... دینامیت عصبانی و چاشنی بی جنبه که با یک ولت برق ناقابل زمین و زمان را به هم می ریزی ...

خدا حافظ شوت ویبراتوری که همیشه ادای زلزله را در می آوری ... خدا نگهدار چاه بینوای پانزده متری که یک روز با التماس حفرت می کنند و روز دیگر خاک بر سرت ریخته و منفجرت می کنند ...

خدا حافظ بیست روز تلخ بیابانی ... غروبهای دلگیر خاکستری ... خدا نگهدار درد دل های زمین که به اشتباه نامتان را دیتا گذاشته اند ... بدرود نرم افزار محترم ویستا ... خدا حافظ پرچمهای سرخ و آبی که هیچ کشوری ندارید ...

چشم گروه که همیشه نگران سقوط هستی ... کارگران اعتصابی ... بدرود رئیس کل قاچاقچی ها ... آقای چیز که همیشه همه چیز را جداً میگی ... خدا حافظ حفار کهنه کار و خدای تجربه هیچ می دانی ارامل یعنی چه ؟ ...  بدرود پنبه پانبوخ و دنبه غویروخ ...

خدا نگهدار شهردار کمپ ، خدا را چه دیدی شاید تو هم روزی رئیس جمهور کمپ بشوی ... خدا حافظ کدخدا بلالک ... آقای سربوزی که دیدنت همیشه نوید رفتن است ... بدرود حسابدار بی پول و بی ریا ... همکاران رسمی و قراردادی ...

خدا حافظ دوستان قرارداد ناحیه که هنوز در حال مالیدن چشمانتان برای تهرانی شدن هستید ... خدا نگهدار کارفرمایان سخت گیر اما خوش قلب ... خدا حافظ شورلق ... خدا حافظ اهالی محترم شورلق ...

اگر بار گران بودیم ... رفتیم                                                   اگر نامهربان بودیم ... رفتیم

در آن کمپ باصفای شورلق                                                  اگر خام و جوان بودیم ... رفتیم

شب و روز در کنار جمع یاران                                                 اگر شاد و خندان بودیم ... رفتیم

میان شوت و چاه و آپ هول                                                  اگر با دوستان بودیم ... رفتیم

 

بله دوستان من دیگه به شورلق نمیام و از این طریق از همه دوستان و همکاران عزیزم که توی این یک سال منو تحمل کردن حلالیت می طلبم و همه رو به خدای بزرگ می سپارم .

البته این وبلاگ همچنان به کار خودش ادامه میده حرفهای زیادی توی دلم مونده که به موقع همشو می نویسم . راستی اگه از شورلق خبر یا عکس جدیدی داشتین برام بفرستین تا بذارمش توی وبلاگ . آدرس ایمیل منم اینه : alireza_safari60@yahoo.com

همیشه شاد و پیروز باشید .

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:24  توسط علیرضا  | 

در خبرها آمده است که شرکت دانا انرژی قصد خرید شرکت بزرگ پترو ایران با مبلغ ۱۱۰ میلیارد تومان را بصورت ۲۰ درصد نقد و مابقی با اقساط ۵ ساله داشته اما رئیس جمهور محترم به دلایلی جلوی این معامله را گرفته و شرکت دانا را در این کار ناکام گذاشته است ( سایت خبری الف ).

این خبر را می توانید اینجا و اینجا بخوانید .

از طرفی شرکت عملیات اکتشاف هم به دلیل توجه بیشتر به پروژه های خارج از کشور بازار کار داخلی را تقریباْ از دست داده و پروژه های قدیمی این شرکت هم یکی پس از دیگری به پایان می رسند و آنهایی که باقی مانده اند جز ضرر چیزی برای شرکت ندارند .

این در حالی است که روز به روز بر حجم بدهی های این شرکت افزوده می گردد . بدین ترتیب شرکت عملیات اکتشاف پروژه کم دارد و نیروی کار فراوان - بدهی زیاد دارد و عایدی کم . به همین دلیل سران شرکت سعی در کم کردن هزینه هایی چون حقوق نیروهای محلی - اضافه کاری نیروهای قدیمی - هزینه های ایاب و ذهاب و... برای جلوگیری از ورشکسته شدن را دارند .

نیروهای جدید یکی پس از دیگری از شرکت جدا شده و جذب شرکت های دیگری که حقوق بیشتری می دهند نظیر دانا انرژی می شوند . نیروهای قدیمی هم به دلیل پرداختی های بالا و به موقع شرکت دانا با گرفتن مرخصی های سالیانه یا ماهانه به این شرکت می پیوندند .

با توجه به تمام مطالب گفته شده برای بیرون آوردن شرکت عملیات اکتشاف از بحران جدی به شرکت دانا انرژی پیشنهاد می شود حال که در خریدن پترو ایران ناکام مانده اند شرکت عملیات اکتشاف را بخرند !!! اینطوری هم شرکت عملیات اکتشاف از بحران خارج می شود هم شرکت دانا انرژی به مقصود خود میرسد و هم نیروهای قدیمی و جدید نیاز به مرخصی و استعفا برای جابجایی ندارند . 

مبلغ پیشنهادی همان ۱۱۰ میلیارد تومان بصورت کاملاْ قسطی ( دم قسط ) با اقساط ۲۰ ساله می باشد به شرط آنکه پورسانت و پول چایی بچه های قرارداد ناحیه برای جوش دادن معامله که فقط یک درصد از کل مبلغ قرارداد است فراموش نشود .

شعر مرتبط :                 توانا بود                         هر که در شرکت دانا بود

                                ز حقوقش                        دل ژئوفیزیست برنا بود  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:24  توسط علیرضا  | 

ضرب المثلهای داغ و تازه از طرف جناب قادر خان بزرگ رئیس کل ...

 

·         بیف استراگانوفه خالته، بخوری پاته نخوری پاته!

·         موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمبش می بست!

·         آب در “آب سرد کن” و ما تشنه لبان می گردیم!

·         آب که سر بالا میره، قورباغه “هوی متال” میخونه!!!

·         پرادو سواری دولا دولا نمیشه!

·         نابرده رنج گنج میسر نمی شود — مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد

·         “کافی میت” نخورده و دهن سوخته!

·         اسکانیا(scania) بیار باقالی بار کن!

·         گر صبر کنی ز قوره، لوپ لوپ سازی!

·         پاتو از پارکتت درازتر نکن!

·         هری پاتر آخرش خوشه!

·         قربون بند کیفتم، تا کارت سوخت داری رفیقتم!

·         گیرم پاپی تو بود فاضل — از فضل پاپی تو را چه حاصل

·         ندیدیم اورانیم ولی دیدیم دست مردم!

·         ادکلن آن است که خود ببوید — نه آنکه فروشنده بگوید

·         ماکرو ویو به ماکرو ویو می گه روت سیاه!

·         بزک نمیر بهار میاد آناناس با خیار درختی میاد!

·         یا منچستریه منچستری یا رُمیه رُمی(AS Rom )

·         سرش بوی پیتزای سبزیجات میده!!!

·         آنتی بیوتیک بعد از مرگ سهراب!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:30  توسط علیرضا  | 

در ابتدا از محضر دوستان اجازه میخوام که از برگزاری این مراسم با شکوه تشکر کنم . راستش اصلاً فکر نمی کردم که یه روز اینجا بیام و جایی بایستم و سخنرانی کنم که روزگاری جایگاه دانشمندان بزرگی بوده ...

برای همین اگه کمی تند تند و پراکنده صحبت می کنم منو ببخشید . از همه شما عزیزان که با تشریف فرمایی خودتون منو شرمنده کردید ممنونم . از پرفسور پارسا که در تمام این چند سال راهنما و مشوق من بودند و هیچگاه از سختی کار نرنجیدند و از ادامه راه نایستادند بسیار سپاسگزارم .

همینطور از آقای دکتر سینایی بخاطر تهیه ژورنالهای تخصصی مکانیک کوانتومی و کمک در حل مسائل چند بعدی چاه پتانسیل متشکرم . اگر کمکهای دلسوزانه و راهنمایی های پدرانه این دو عزیز نبود طرح من هیچوقت موفق نمی شد و من الان اینجا نبودم .

اگر مساعدتهای انجمن فیزیک ذرات بنیادی نبود ، اگر آزمایشگاه های پیشرفته دانشگاه بطور شبانه روزی در اختیار من نبودند هرگز نمی تونستم تئوری ام رو اثبات کنم و الان احتمالاً معادلات حل نشده شرودینگر و لاپلاس در ذهن من پشتک وارو می زدند .

بله دوستان مجموعه همه این عوامل دست به دست هم دادند تا امروز ما بر قله افتخار بایستیم و با غرور به تمام دنیا نشان دهیم که می توانیم حرف اول را در زمینه کامپیوترهای کوانتومی در جهان بزنیم .

محاسبات پیچیده این تئوری در سایت کامپیوتر دانشگاه با لینک کردن 22 ابر کامپیوتر همزمان انجام شد و حدود 72 ساعت بطول انجامید تا جواب نهایی بدست آمد ، اما جالب است بدانید همین محاسبات با یک کامپیوتر کوانتومی فقط 20 ثانیه طول می کشد .

امروز با موفق شدن این طرح تا ساختن یک کامپیوتر کوانتومی فقط چند ماه فاصله داریم و این افتخار بزرگی است برای همه اهالی علم و دانش ... چیزی که دانشمندان زیادی از سرتاسر دنیا هنوز بدنبال آن هستند اکنون در دستان ماست ؛ از دانشگاه کویزرلند استرالیا گرفته تا آکسفورد انگلستان وحتی هاروارد و ام آی تی آمریکا ...

 " درب اتاق باز شد و پرستار بخش روانی با بی حوصلگی وارد شد "

- اینجا چه خبره پرفسور ؟ دوباره بخش رو گذاشتی رو سرت ...

- خانوم منشی خواهش میکنم مزاحم نشید من الان دارم برای سخنرانی فردا خودمو آماده میکنم اصلاً وقت ندارم .

- صد بار گفتم من پرستارم دیگه بهم نگو خانوم منشی در ضمن تو الان باید توی تختت باشی ساعت 12 شبه

- منشی یا پرستار چه فرقی میکنه مهم اینه که هیچ کس رو به ملاقات نمی پذیرم لطفاً هیچ تلفنی رو هم وصل نکنین .

- نکنه بازم قرصاتو نخوردی ؟ می خوابی یا آمپول مسکن بیارم ؟

- نه نه نیازی نیست ... خوب که فکر میکنم میبینم حق با شماست اگه زودتر بخوابم صبح سر حال تر از خواب بلند میشم و توی مراسم شاداب تر به نظر می رسم .

- بله آفرین پرفسور خوب ... حالا بگیر بخواب فردا از صبح تا غروب وقت داری توی محوطه بازم سخنرانی تو تمرین کنی ... شب بخیر .

- شب بخیر ... فقط به راننده بگو فردا مرخصه می خوام با آژانس برم ... اینطوری راحت ترم .


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:22  توسط علیرضا  | 

ماجرای سخنرانی جناب بوش در عراق و پرتاب قهرمانانه لنگه کفش از جانب خبرنگار عراقی و جاخالی جانانه بوش را به لطف رسانه های خبری همیشه گوش به زنگ دنیا همه خبر دارند .

اما جالبتر از این ماجرا موجی است که بخاطرش در دنیا ایجاد شده و همچنان در حال ارتعاش است : مردم عراق در حمایت از این حرکت تظاهرات کردند و حتی یکی از تظاهرکنندگان پیشنهاد داد که کفشهای جناب منتظر الزیدی خبرنگار مذکور در موزه ملی عراق به نمایش عموم گذاشته شود .

بزرگان عراق هم ضمن تجلیل از این حرکت از منتظر الزیدی به عنوان قهرمان بزرگ عراق یاد کردند . شبکه های مختلف تلویزیونی دنیا با پخش چندین باره تصاویر این رویداد آنرا به عنوان اعتراض مردم عراق نسبت به سیاستهای جنگ طلبانه بوش تلقی کردند . در اینترنت هم کفشهای آقای خبرنگار را به حراج گذاشته اند و قیمت آن اکنون به یک میلیون دلار هم رسیده است .

از همه جالبتر خبرنگاران همیشه در صحنه صدا و سیمای خودمان بودند که پس از این ماجرا در کوچه و خیابان های تهران به راه افتادند و نظر مردم را در اینباره جویا  شدند . حتی از یکنفر پرسیدند اگر تو جای خبرنگار عراقی بودی کفشت را چطوری پرتاب می کردی ؟ طرف هم که انگار جوگیر شده بود لنگه کفشش را چنان پرتاب کرد که همه فکر کردند از همان جا بوش را نشانه گرفته است و چیزی نمانده بود که لنگه کفش روی سر یک خانم رهگذر فرود بیاید .

سایتها و وبلاگهای فارسی هم مطالب مختلف و متفاوتی از این حادثه نوشتند که برخی جدی و قابل تامل و بعضی به شوخی و طنز شبیه هستند :

* قهرمان واقعی این ماجرا کیست ؟

۱- خبرنگار عراقی که مشهور و محبوب شد .

۲- جرج بوش که با آن جاخالی جانانه اش نشان داد هنوز هم یک گاوچران فرز و چالاک است .

۳- لنگه کفشهای عراقی که حالا شهرت جهانی پیدا کردند .

۴- رسانه های خبری دنیا که خوراک یک ماه تبلیغات و جنگ روانی شان فراهم شد .

۵- خریدار لنگه کفش عراقی که می تواند چند سال بعد آنها را به خود بوش گرانتر بفروشد .

۶- ملت ایران که تجلی مشت محکم خود را بر دهان استکبار جهانی در لنگه کفش عراقی دیدند .

۷- خبرنگاران تهرانی که موفق به ضبط گزارشهای طنز و حادثه ای در تهران شدند .

۸- مصاحبه شونده تهرانی که قدرتش را در پرتاب به رخ تیم ملی پرتاب دیسک کشید .

۹- خانم رهگذر تهرانی که بدون جاخالی دادن لنگه کفش به سرش اصابت نکرد .

۱۰ - وبلاگ نویسان فارسی که وبلاگشان تار عنکبوت بسته بود .

* برخی هم می گویند : این آقای منتظرالزیدی همانطور که از اسمش پیداست یک عمر منتظر زیدش بوده اما حالا که بجای زید جرج بوش به سراغش آمده از سر عصبانیت و ناراحتی لنگه کفشش را نثار او کرده است .

* در همین راستا برادر خبرنگار عراقی در مصاحبه با رسانه ها با شوخی تلقی کردن این ماجرا گفته است که : " منتظر الزیدی سالها در آمریکا با جرج بوش دوست بوده است و روز حادثه می خواسته کفشهایش را که جرج برایش سوغاتی آورده بود پس بدهد تا برایش عوض کند ظاهراْ کفشها تنگش بوده ... اما این کار را کمی با خشونت انجام داده و منظوری نداشته است ." برادر منتظرالزیدی در ادامه گفته است :  "منتظر با جرج این حرفها را با هم ندارند . "

* جرج بوش در مصاحبه خود پس از این حادثه گفت : " دماغ سوخته می خریم ... " وی در ادامه افزود :

 "خیطی مالیات داره ... بانک صادرات داره " تحلیل گران رسانه های آنطرف آبی اشاره بوش به بانک صادرات را انتقادی کنایه آمیز به سیستم بانکداری ایران و حتی طرح تحول اقتصادی تفسیر کردند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:32  توسط علیرضا  | 

چند روز پیش در خبرها خواندم که یکی از فعالان حوزه دینی در سخنرانی خود گفته بود : اگر مردم بم زکات خرماهایشان را می دادند زلزله نمی آمد ...

قبلاً هم اینگونه اظهار نظرها را از افراد عادی در مورد زلزله های مختلف شنیده بودم درباره زلزله رودبار ، زلزله چند سال پیش ترکیه و حتی زلزله اخیر چین . اینکه مردم فلان منطقه بخاطر گناهان بسیارشان دچار بلای آسمانی ( یا زمینی ) شدند و خداوند با فرستادن زلزله حقشان را کف دستشان گذاشت ؛ اما اینبار این سخن را کسی گفته که سالها مطالعات دینی و قرآنی دارد . این مسأله برای من بسیار عجیب است و علامت سوال بزرگی در ذهنم ایجاد می کند .

اگر فرض کنیم زلزله بم یک بلا از سوی خداوند برای مردم گناهکار بود چه کسی می تواند تضمین دهد تمامی کسانیکه کشته شدند گناهکار بودند و همه آنهائیکه زنده ماندند بیگناه ؟

و اگر باز هم فرض کنیم عده ای هر چند معدود بیگناه و پاک مثل کودکان خردسال زیر آوار ماندند و عده ای باز هم اندک دزد و قاچاقچی نجات پیدا کردند ، براستی عدالت خدا زیر سوال نمی رود ؟ اگر پدیده زلزله واقعاً عذاب الهی است چرا جنایتکاران آمریکایی ار آن سهمی نمی برند ؟ چرا سربازان اسرائیلی که ملت مسلمان فلسطین را به خاک و خون می کشند بی نصیبند ؟

ایالتی در آمریکاست که همجنسبازان در آنجا به رسمیت شناخته می شوند و براحتی فعالیت می کنند ، پس چرا به سرنوشت قوم لوط دچار نمی شوند ؟

اگر کمی عمیق تر فکر کنیم و منصفانه تر قضاوت کنیم به عقیده من زلزله نه تنها بلا نیست بلکه عین نعمت است ؛ نه فقط زلزله که تمامی پدیده های طبیعی مثل سیل ، طوفان ، گردباد ، آتشفشان و ... همگی از نعمات بزرگ خداوندی هستند که ما انسانها به اشتباه به آنها می گوئیم بلایای طبیعی . چرا ؟ چون نحوه درست برخورد با آنها را نمی دانیم . خانه هایمان را سست بنا می کنیم و هنگام زلزله وقتی بر سرمان خراب می شود فکر می کنیم عذاب الهی نازل شده است .

اگر از دید علمی به قضیه نگاه کنیم کره زمین یک سیاره زنده است یعنی بواسطه فعل و انفعالاتی که در اعماق آن رخ می دهد مدام در حال تغییر و دگرگونی است بخاطر همین تغییرات است که کوه ها و دریاها درست شده اند ، بدلیل وجود همین دگرگونی هاست که آتشفشان ها فوران می کنند . می دانستید اگر آتشفشان ها نبودند کره زمین اساساً جو نداشت ؟

این اکسیژنی که من و شما تنفس می کنیم فقط و فقط از دل همان آتشفشان ها و همراه گدازه ها بیرون آمده است . حال اگر من خانه ام را جایی بسازم که روزی گدازه آتشفشانی بر آن ببارد یعنی خدا مرا دوست ندارد ؟ مگر نه اینکه در روایات آمده است که خداوند حتی گناهکاران را هم دوست دارد و به آنها فرصت جبران می دهد ؟

چندی پیش فیلم مستندی دیدم که در آن ژاپنی ها درون پی ساختمانهایشان فنرهای قوی کار می گذاشتند و هنگام شدید ترین زلزله ها کل ساختمان مثل گهواره آرام نوسان می کرد بدون اینکه حتی یک قاب عکس از روی دیوار بیفتد یا کسی از خواب بیدار شود .

به نظر من زلزله به خودی خود نه شوم است و نه بلای طبیعی و حتی برای حفظ و بقای بشر ضروری است ، ما انسانها بخاطر نادانی هایمان آنرا به پدیده ای شوم بدل می کنیم.

نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 15:31  توسط علیرضا  | 

یکی از همین روزهای پائیزی دلگیر بود که برای تسویه حساب به دانشگاه رفته بودم . از صبح حدود بیست بار مسیر طولانی و سر بالایی بین ساختمان اداری و دانشکده را پیاده رفتم و برگشتم تا غروب بالاخره همه امضاء ها را گرفتم و رسما با دانشگاه خداحافظی کردم . این دومین دانشگاهی بود که باهاش خداحافظی می کردم اما بر خلاف دوره لیسانس موقع وداع اصلاً دلم نگرفت برعکس خیلی هم شنگول بودم . سرازیری جلوی دانشگاه را پیاده گز می کردم که یک پژو مشکی رنگ و تمیز جلوی پام ترمز کرد: آقا آریا شهر ؟

بی معطلی پریدم توی ماشین . من تنها مسافر بودم و راننده هم انگار حوصله سوار کردن کس دیگری را نداشت . داخل ماشین مثل گالری هنرهای مفهومی تزئین شده بود ، از پوست گاو روی صندلی عقب و عروسکهای عجیب و غریبی که از شیشه و سقف و آئینه آویزان شده بود، گرفته تا کلکسیون کاملی از عکس خوانندگان و بازیگران هالیود روی در و پیکر ماشین . راننده هم که جوان و همسن و سال خودم میزد دست کمی از ماشینش نداشت ؛ موهای سیخ تو پریز ، خط ریش دم موشی ، تی شرت نازک و چسبان با عکس چه گوارا ، گردنبند کلفت نقره ای ، چهار انگشتر عجق وجق در انگشتهای دست چپ و یک ریموت کنترل کوچک که احتمالاً مربوط به سیستم صوتی این آشفته بازار بود در دست راستش قرار داشت .

وقتی سوار شدم با همان ریموت صدای ضبط را زیاد کرد . آهنگ دافی شاپ از خواننده محبوب این روزها جناب ساسی مانکن فضای ماشین را پر کرد، پیش خودم فکر کردم : گل بود به سبزه نیز آراسته شد .... که انگار طرف فکر من را خواند : داداش موسیقی خوبه ؟؟؟

گفتم : موسیقی که در کل خیلی خوبه ولی خوب هر کسی یه جورشو می پسنده ...

خیلی سریع منظورم را گرفت و موسیقی را عوض کرد و یک چیز ملایم گذاشت . اما با این کار انگار نطقش هم باز شد و شروع کرد به سوال و جواب .

-  دادش چند ساله داری درس می خونی ؟

-  اگه از اول ابتدایی حساب کنم حدود بیست سال میشه .

-  ااااه بیست سال درس خوندی ؟ بابا دمت گرم ... ما که تا دیپلم ردی بیشتر مخمون جواب نداد ... آخه میدونی یه جورایی سه کار میکرد ...

-  حتماً به درس خوندن علاقه نداشتی .

-  نه بابا همش دنبال عشق و حال بودم درس و مخش حالیم نبود که ... الان تازه یه ساله سر به راه شدم .

-  منظورت چیه ؟

-  یه ساله زدم تو کار مسافرکشی و پول جمع میکنم ... قبلا فقط بریز و بپاش میکردم الان سر به راه شدم دیگه .

-  خوب حالا راضی هستی از درآمدت یا نه ؟

-  ای بدک نیست اگه خوب کار کنم ماهی یه تومن صافی می زنم اگرم تفریحی کار کنم هفتصد و پنجاه ، هشصت دارم شما چی ؟ کجا کار می کنی ؟

-  منم مثل تو یه ساله سر به راه شدم، تو شرکت نفت کار می کنم.

-  ایول بابا ... پس مهندسی ؟ بینم ماهی چهار پنج میلیون کاسبی دیگه نه ؟

-  بله ... البته به ریال !!!

-  بیخیال مهندس ... سر به سرمون نذار مگه میشه ؟ شرکت نفتی ها که میگن وضعشون توپه خالی نبند جون داداش ...

- هر جور راحتی ولی من راستشو گفتم در ضمن ما اقماری هستیم هر ماه بیست روز تو بیابونیم ده روز هم مرخصی داریم میائیم خونه .

- وای خدایا شکرت که من درس نخوندم وگرنه الانه مث تو آواره بیابونا بودم واسه چندر غاز میگم مهندس جان جسارته تو هم یه خورده تاب داری ها ... می بخشیا ...

-  خواهش میکنم راحت باش .

-  آخه داداش من بیا همکار خودم شو هم فاله هم تماشا شب هم میری خونتون پولشم خیلی بیشتره ...

-  بله خوب بایدم اینوبگی ...

و بعد پیش خودم فکر کردم انگار بد هم نمیگه بعد بیست سال درس خوندن تو محل کارم شدم کارگر فوق لیسانس اونم از نوع محلی میام تهران میشم شوفر تاکسی فوق لیسانس هم درآمدش بیشتره هم شبها می تونم پیش خانواده ام باشم ... و بعد از این فکر خودم خنده ام گرفت که اگه همه اینجوری فکر کنن دیگه هیچ کاری تو این مملکت انجام نمیشه همه چیز میخوابه و همه یا  میشن شوفر تاکسی یا بساز و بفروش یا یه چیزی تو این مایه ها.

وقتی داشتم از تاکسی پیاده میشدم ناخودآگاه از راننده پرسیدم : راستی تو اینو می شناسی ؟ همین که عکسش روی لباسته ؟

-  نه زیاد مهندس جان ولی بچه ها میگن آدم خوبی بوده ... فکر کنم خواننده است .

-  باشه مرسی ... موفق باشی . خدا حافظ .

-  نوکرتم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:54  توسط علیرضا  | 

به گزارش خبرگزاری شورلق نیوز تیم ملی کوهنوردی شورلق پس از تلاش شبانه روزی و اقامت یک ساله در کمپ سرانجام روز گذشته موفق به فتح قله ۱۵ هزار و خرده ای متری کوه معروف شورلق شد . به گفته سخنگو و معاون اول لیدر تیم ماهها تلاش بی وقفه و زندگی مشقت بار در کمپ شورلق بالاخره به ثمر نشست و دلاورمردان کوهنورد علی رغم همه کمبودها با فتح این قله برگ زرینی در کارنامه ورزشی خود آفریدند . وی افزود کمبودها به حدی بود که دو تن از اعضای تیم با پوشیدن دمپایی آن هم از جنس پلاستیکی مجبور به فتح قله شدند .

این پیروزی بزرگ را به همه شورلقیان تبریک می گوئیم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:17  توسط علیرضا  | 

از قدیم گفته اند هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار ...

یکی از مزایای کار کردن در کمپ شورلق آشنایی با همکاران جدید و پیدا کردن دوست های صمیمی است که خود در این بیابان دور افتاده نعمت بزرگی است .

هرچند که برخی دوستی ها و معاشرت ها ممکن است موقتی باشد چون طبیعت این کار طوری است که در هر پروژه ممکن است با همکاران مختلفی روبرو شوی و دوستان قدیمی را دیگر نبینی .

اما یکی از اهالی شورلق که چند ماه پیش از ما جدا شد و ظاهراْ شورلق را برای همیشه ترک کرد ارتباطش را با شورلق از طریق همین وبلاگ همچنان حفظ کرده و قرار است همین روزها خاطره شورلق را با خود به آنسوی دنیا ببرد و خبرگزاری شورلق نیوز را به جهانیان معرفی کند .

آقای جواد سالم را همه اهالی شورلق بخوبی می شناسند و هنوز هم گه گاه از او به نیکی یاد می کنند . مرد آرام و خوش قلب شورلق از همکاران خوب و پر تلاش ما در این ناحیه بود که چند ماه پیش به قصد مهاجرت به کانادا از شورلق خداحافظی کرد .

آقای سالم این روزها در حال انجام مقدمات سفرش به کاناداست و جالب اینکه در این مدت از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ شورلق شده است . نکته ظریفی که در مورد آقای سالم به ذهنم می رسد این است که فامیلی ایشان " سالم " با مسئولیتی که در شورلق به عهده داشت یعنی : سلامت - ایمنی - محیط زیست کاملاً هماهنگ بود .

آقای سالم اخیراً سفری به ترکیه داشت و در آنجا ویزای اقامت دائم کشور کانادا را دریافت کرد ... از این بابت صمیمانه به او تبریک می گوئیم و برای ایشان و خانواده اش هرجا که باشند آرزوی موفقیت و سلامتی می کنیم ...

همیشه سالم باشید و سالم بمانید .

  

این هم عکسی از آقای سالم به همراه فرزند دلبندش در ترکیه  .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:8  توسط علیرضا  |